+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 23:43  توسط
|
بیا تا دوباره مثل قدیما بیخیال همه جز خودمان شویم
من لی لی تو لی لی دست در دست هم
از پای همین جویبار بیم
تا روزنه ی لای شاخ و برگ های سبز
آوند به آوند
سلول به سلول
دلزده از دلزدگی ها
دلداده به تمام آسمان ها
تا لب پرتگاه امن امید
دوباره نزد من نزد همین دستان گرم برگرد
پ ن:کسی میتونه چاره ای واسه درس نخوانی من عدم رغبت به خواندن من و تمام...های من پیشنهاد بده؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 19:51  توسط
|
فرقی نمیکنه چه زمانی و چه مکانی مارا احاطه کرده است.مهم این است که دستهای تو روی کلیدهای پیانو کشیده میشود و انگشت هایت با ریتم و ترتیبی غیر فابل پیش بینی بالا،پایین و چپ و راست میرود. گاهی سرت را بالا میگیری و گاهی پایین و کمی جلو و عقب میروی و...و گاهی سرسری نگاهی به اطراف می اندازی.
من کمی ان طرف تر از تو نشسته ام و به این فکر میکنم چقدر خوب بود اگر تو پیانو میزدی من هم گل گلدون میخواندم و یا پیانو میزدیم و گل گلدون را میخواندیم و بیش از اکنون که ساکت این گوشه نشسته ام اوج میگرفتم وتو حواست به من نمیبود.
من در این فکرها و سوالات چرایی غرق که چرا انقدر دوووور که چرا انقدر دیییر و چرا انقدر از نظر خودم غیر منصفانه؟
و اینکه کی میشه به جای اینکه خفه خون بگیرم و بغض قورت بدم و چشامو باز نگه دارم که مبادا اشکی بیاد پایین مثل بقیه بخندم و گاهی غیر از گوش دادن فقط بشنوم و بعد با تو عکس یادگاری بندازم.
خوب بسه دیگه از این حال و هوا بیایم بیرون.من از خودم در شگفتم که من چه نوعشم دیگه که دو قطب متفاوت از موسیقی انقدر من رو به خودش جذب میکنه یکی موسیقی راک و صدای الکتریک گیتار و خیلی آن طرف تر و کلاسیک نوای پیانو.
هرکی برای خودش آرزو ها و رویاهایی داره.من ی چن وقت پیش گرچه به رویام نرسیدم ولی زمانی رویایی رو تجربه کردم.آدم یه بار زندگی رو تجربه میکنه و این حق ماست که دنبال رویاهامون بریم.یه روز چنان پیانیستی شوم که مپرس.
من خودمم نمیدونم چی دارم میگم فقط میدونم که نمیتونم حرف نزنم جدا نمیتونم ساکت بمونم و خاطراتو صرفا تو ذهنم مرور کنم.یکی منو دریابه!
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 19:29  توسط
|
ديگر مطمئن ميشوم،آب پاكي روي دست هايم ريخته شد.ما آب و ماه نيستيم.حالا ديدارمان مثل آب و ماه باشد؟!اصلا ديداري نداريم كه اين ديدار به چيزي شبيه باشد.بيشتر به خورشيد و ماه ميمانيم و ميداني؟خورشيد تويي گرم و روشن و من ماه پشت ابرها در دل سكوت شب و هرگز كنار هم قرار نميگيريم.
پ ن:يه نوشته ي اونجوري!
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 19:19  توسط
|
بیست و هشتم و بیست و نهم آبان کنگره ی سالیانه ی کاردرمانی برگزار شد با یک ویژگی بزرگ و اونم اینه که آخرین کنگره ی دوران کارشناسیم بود.حساب کردن و در نظر داشتن اولین ها و اخرین ها کار همیشگیمه.لحظات اخر که از پله ها پایین میومدم جدن بغض گلومو فشرده بود و میخواستم روی یکیشون بشینم و های های گریه کنم.فکر و خیال اینکه سال آینده کجام و ارشد قبول شدم یا نه.اینکه همکلاسی هام چرا نیومدن کنگره و حسرت یه عکس دسته جمعی باهاشون تا ابد رو دلم مونداینکه چه آرزوها و رویاهایی تو فکر داشتم و چی شد اینکه چقد دیره و زود گذشته.برج میلاد تو مه گم شده بود و من تو دلتنگی.مثل دیگر روزهای دنیای این روزهای من سری به ولیعصر میزنم و با دوستم از این مغازه به آن مغازه دنیای رنگارنگ پالتوهارا زیر و رو میکنیم و من جدا به این فکر میکنم چرا انقد قیمت ها بالاست.اون روز شک نکردم که تو لندنم با اون هوای مه آلود و نم نم بارون و درختهای زرد و نارنجی و رقص وار پایین اومدن برگ ها رو سرم روحم تا خود لندن پرواز کرد و رفت و همه چی مثل آن ور آبها شده بود.عطر ذرت مکزیکی عزیزم در هوا پخش بود ومارا به سوی خودش فرا خواند.جذابیت های تهران برای من شهرستانی یکی پس از دیگری آشکار میشد پلیس راهنمایی و رانندگی های میدان ونک که مردم رو به سوی پیاده روها هدایت میکردند!!!چراغ قرمز و هجوم پیاده رو ها..کتابفروشی ای که روی مانیتور ویترینش همایون شجریان رو در حال خوندن نشون میداد..آدمهای کیف به دست و بدو بدو کنان...درختهای بلند ولیعصر در مه.اسباب بازی فروشی های رویایی که آرمان اسباب بازی های دوران کودکی من را میفروختند..پیاده رو های هموار با خطوط زرد مخصوص نابینایان و و و...دلتنگی های من در ولیعصر خاک شد.نمیخوام هیچ وقت آخرین ولیعصر گردیمو حساب کنم.
پ ن:دیدار ما همچون آب و ماه چه دور چه درهم...!
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 15:36  توسط
|